منو یه دنیا بد بیاری
خدایا اینقدر بنده بدی برات بودم ؟؟؟ حقم این بود؟
فاصله سقوطت بیشتره و سخت تر به زمین میخوری.... حکایت آشناییه ... برا اونا که از ارتفاع غرور به تلنگر عشق روی زمین پخش شدن...به جذبه ی عشق ارتفاع رو از دست دادن...و آشنا تر و تلخ تر اینکه دیگه معشوق تو رو نمیبینه...بخصوص وقتی فاصلت با زمین خیلی باشه..! اما حکایت دوست داشتن فرق میکنه ... فرقی نداره کجا باشی و از پائین بودن یا بالا بودن ناراحت نمیشی چون با وسواس خواهان تمام نگاه دوست نیستی..همین که پیشت هست کافیه! بهتره همیشه ارتفاعی بگیری تا نه برای معشوق سخت زمین بخوری و نه برای دوست دور از دسترس باشی ! گه گاه باید کاهیده شد وگرنه بالای ابرا تو مه گیر میکنی!!! * متر بدم خدمتتون؟! همان حرفهای نگفتنی را از بس که باران ...... از بس که چشمه هیچ ندارد ........!!!! از بس که همه چیز را داده و از همه چیز خالی شده از رنگ ..... از بو ...... از مزه ............. از رنگ تمامی خورشیدهای بالای سرش ...... از بوی خستگی تمام راه هایی که تا به حال امده ........... ......خالی .......باران ....! مثل دستهای من که میگیرم زیر این ابرها که ببارد ....!!! مثل تمامی این دستهای خالی ............... من باران را دوست دارم ....... می خواستم بهت بگم چقدر پریشونم دیدم خود خواهیه،دیدم نمی تونم تحمل میکنم بی تو به هر سختی به شرطی که بدونم شاد و خوشبختی به شرطی بشنوم دنیات آرومه که دوستش داری از چشمات معلومه یکی اونجاست شبیه من یه دیونه که بیشتر از خودم قدر تو می دونه چی کار کردی که با قلبم به خاطر تو بی رحمم تو می خند ی چه شیرینه گذشتن تازه می فهمم ، تازه می فهمم تو رو می خوام تموم زندگیم اینه دارم می رم ته دیونگیم اینه نمی رسه به تو حتی صدای من تو خوشبختی همین بسه برای من چی کار کردی که با قلبم به خاطر تو بی رحمم تو می خند ی چه شیرینه گذشتن تازه می فهمم ، تازه می فهمم تمام دردهای تو سینه اش را جمع کرد و یکی یکی گذاشت توی یک صندوقچه. صندوقچه برای دردای دلش خیلی کوچیک بود. مجبور شد درداش بچپونه توش و به همین خاطر اشکش دراومد. بالاخره تمام شد الان دیگه همه دردا اون تو بودند. در صندوقچه رو بست. یه قفل بزرگ رو درش زد. بعدشم برد و گذاشتش تو پستو که دیگه هیچ وقت چشش بهشون نیفته. از اون به بعد همش به تیرای بلا و سنگای غصه جاخالی می داد. نمی ذاشت هیچکدوم به قلبش بخوره. آخه به قلبش قول داده بود که دیگه ازش محافظت کنه. قلبش سبک شده بود. داشت دوران نقاهتش رو میگذروند. اما امان از دست این دنیا با آدمای تکراری و کسل کننده و بی فکر و ... مثل اینکه چشم نداشتند آرامشش رو ببینن اون داشت مثل یه برکه آب زلال و صاف می شد. اما آدمایی که از کنارش می گذشتند، انگار که زلال بودنش اونا رو کور می کرد بی معطلی یک سنگ برمی داشتند و می انداختن وسط برکه. برکه یه مدت موج برمی داشت اما خیلی زود دوباره صاف می شد. دیگه سعی می کرد به دردا و غصه ها همین جوری نگاه کنه. نگهشون نداره و تو دلش تلنبارشون کنه. دیگه دردا مثل یه رعد و برق می اومدن و ناپدید می شدن وقتی بزرگ میشی ، دیگه خجالت می کشی به گربه ها سلام کنی و برای پرنده هایی که آوازهای نقره ای می خونند دست تکون بدی.. . وقتی بزرگ میشی ، خجالت می کشی دلت برای جوجه قمری هایی که مادرشون برنگشته شور بزنه. فکر می کنی آبروت میره اگه یه روز مردم - همونهایی که خیلی بزرگ شده اند - دلشوره های قلبت رو ببینند و به تو بخندند... وقتی بزرگ میشی ، دیگه خجالت می کشی پروانه هاي مرده ات رو خاك كني براشون مراسم روضه خوني بگيري و برای پرپر شدن گلت گريه كني. .. وقتی بزرگ میشی، خجالت می کشی به دیگران بگی که صدای قلب انار کوچولو رو میشنوی و عروسی سیب قرمز و زرد رو دیدی و تازه کلی براشون رقصیده ای. ..! وقتی بزرگ میشی ، دیگه نمی ترسی که نکنه فردا صبح خورشید نیاد ، حتی دلت نمی خواد پشت کوهها سرک بکشی و خونه خورشید رو از نزدیک ببینی ... دیگه دعا نمی کنی برای آسمون که دلش گرفته، حتی آرزو نمی کنی کاش قدت می رسید و اشکای آسمون رو پاک می کردی. .. وقتی بزرگ میشی ، قدت کوتاه میشه ، آسمون بالا می ره و تو دیگه دستت به ابرها نمی رسه و برات مهم نیست که توی کوچه پس کوچه های پشت ابرها ستاره ها چی بازی می کنند .اونا اونقدر دورند که تو حتی لبخندشونم نمی بینی و ماه - همبازی قدیم تو - اونقدر کمرنگ میشه که اگه تموم شب رو هم دنبالش بگردی پیداش نمی کنی ... وقتی بزرگ میشی ، دور قلبت سیم خاردار می کشی و در مراسم تدفین درختها شرکت می کنی و فاتحۀ تموم آوازها و پرنده ها رو می خونی و یه روز یادت می افته که تو سالهاست چشمهات رو گم کردی و دستات رو در کوچه های کودکی جا گذاشتی. اون روز دیگه خیلی دیر شده ... فردای اون روز تو رو به خاک میدهند و می گویند : " خیلی بزرگ بود " ولی تو هنوز جا داری تا خیلی بزرگ بشی ، پس بیا و خجالت نکش و نترس ... هزار هزار بهونه از اون نگات گرفتم این روزا رو یادت باشه یه وقت نگی نگفتی اون روزا دور نیست که به یاد من بازم نیییییفتی چقدر دنیا ظالم است ما را از هم میگیرد کاش بودی... می گویم، می نویسم، می خندم، می گریم. با همه خوبم و با خود بی خود کاش بودی و مرا می دیدی تو از آنروز که رفتی، رفتم. به همه جای دلم سرزدم و برگشتم تو نبودی و به یک لحظه که دیدم، ناگاه حسرت آنهمه بی خوابی و بی صبری و بی هم نفسی و تو را می دیدم وای بر من وای بر من که همه عمر تو بودی و من بیچاره در پی اینهمه دیوار گلی می گشتم به کجاها رفتم، از که من صحبت تو ناگفتم. همه می دانستند، من غریبم در شهر ای خداوند برآور دستی و بگو اینهمه عمر به چه راهی رفتم، زچه ره پیمودم و چرا اینهمه وقت، پی هیچ دویدم، رفتم برگشتم و دوباره، روز از نو... ای همیشه تو عزیز گله دارم از تو کاش یکبار برایم شعری می خواندی، غزلی تکه ای از آوازی اخه ای دوست غزلخوانی تو آخر عشق است ، مستی است روح را زنده کند، جان بدهد من خود ناآگاه، حسرتی بر دلم است حسرت اینهمه وقت و فقط یک جمله: کاش یک عمر پی خود، پی زنجیر به پایم بسته، پی نفسم، دویدن فقط از دوست بگفتم، فقط دوست، که هرچه هستی است از اوست... کاش بودی و مرا می بردی... کوهو میذارم رو دوشم رخت هر جنگو میپوشم موجو از دریا میگیرم شیره ی سنگو میدوشم میارم ماهو تو خونه میگیرم بادو نشونه همه خاک زمینو میشمرم دونه به دونه اگه چشمات بگن اره هیچ کدوم کاری نداره دنیارو کولم میگیرم روزی صد دفعه میمیرم میکنم ستاره هارو جلوی چشمات میگیرم چشمات حرمت زمینه یه قشنگ نازنینه تا اگه نخوای نذارم هیچکسی تورو ببینه اگه چشمات بگن اره هیچ کدوم کاری نداره چشم ماهو در میارم یه نوردبون میارم عکس چشماتو میگیرم جای چشم اون میذارم افتابو ورش میدارم واسه چشمات در میذارم از چشمات اینه میسازم با خودم برات میارم اگه چشمات بگن اره هیچ کدوم کاری نداره داریوش
هیچ فکر کرده اید به اینکه چرا ادمها اینقدر صدای باران را دوست دارند؟ چرا دوست دارن بشینن چشماشونو ببندن و گوش کنن صدای بای اب را که میرود ...... ...؟؟
هر کسی همان حرفهایی که دلش میخواهد میشنود و صدای باران همان حرفهایی برای نگفتن را
![]()

| Design By : Night Skin |

